سیاست در تکسی| در رمضان بر فقرا چه می‌گذرد؟

کابل. شهر شلوغ و پرسرصدا، چند روزی‌ست خلوت و ساکت می‌نماید. روزهای گرم رمضان، نیمی از کابل‌نشینان را در خواب طولانی فرو برده و در این میان تنها دست‌فروشان هستند که در گوشه و کنار شهر گل‌چین شده‌اند.

چند قدمی را باید می‌پیمودم تا به ایست‌گاه ماشین‌ها می‌رسیدم. نور آفتاب به زاویۀ نود درجه می‌تابید و این شدت نور هر جبنده‌ی را می‌آزرد. پس از گذشت چند دقیقه‌ پیاده‌روی به ایست‌گاه رسیدم و در تکسی‌ی که کوته‌سنگی صدا می‌زد، سوار شدم. دو مسافر دیگر نیاز بود تا تکسی پر شود و حرکت کند. زنی که چادری رنگ‌رفته و پاره پاره‌ای بر سر داشت، به تکسی نزدیک شد.

«همشیره یک چند روپیه کمک کو، نان نداریم، رمضان اس، دعایت می‌کنم. بیادرا خیره کمک کنین، سر راه‌تان میایه، ندارم غریب هستم، مجبور هستم. از برای خدا دست غریبه بگیرین…»

او با حوصله‌تر از پیش به کمک خواستن ادامه ‌می‌داد، اما هیچ‌کسی دست او را نگرفت و زن ناامید و دست خالی از تکسی دور شد. دروازه تکسی باز شد و راننده با دو مسافر دیگر سوار شدند. راننده با دستمالی که دور سرش پیچیده بود، عرق‌های صورت و پیشانی خود را پاک کرد و سویچ ماشین را از جیبش کشید.

«بادنجان رومی کیلوی ۵۰ رپه، بادنجان رومی تازه رسیده، هله که کم مانده، تازه بادنجان رومی، پخته بادنجان رومی»

صدایی که از بلندگوی دست‌فروشان کنار جاده به گوش می‌رسید، عصبانیت یکی از مسافرانی را که تسبیح سبز رنگی را دور و بر دستش می‌چرخاند، برانگیخت.

مسافر اولی: د دیگه کشورها که رمضان میشه، نرخ‌ها ره پایین میارند، د کشور دزدا، نرخ به آسمان می‌رسه. هیچ پرسان نیست که د ای مملکت چه جریان داره. دوکاندار از طرف خود نرخ تعیین می‌کنه، تاجز از طرف خود، خرده‌فروش از طرف خود. د دوکان که میدرایی لوچت می‌کنن. مچم ای مردم چه قسم لقمه حرامه به خورد اولاد خود میتن.

راننده: راست میگی بیادر. نمی‌فامم زودتر غم چی ره بخوریم؟ غم نان ره بخوریم، غم ناجوری و ناداری ره یا غم زنده ماندنه؟ به نان و چای هم نمیشه که روزه بگیری و زور آدم به گوشت هم نمی‌رسه.

مسافر اولی: تا که د افغانستان دزدی نکنی، گوشت خورده نمی‌تانی. کیلوی ۴۰۰ شده، کی زورش می‌رسه؟

مسافر دومی: گناه دکاندار هم نیست بیادرا، همی تاجرایی که مواد غذایی ره وارد می‌کنن، به نرخ بالا د بازار می‌فروشه، دکاندار هم مجبوره که فایده خوده بگیره.

راننده: قانون نیست! اشرف غنی د غم کمپاینای ریاست جمهوری مانده، کسی نیست از تاجر پرسان کنه که بیادر شار چور خو نیست، چی حق داری ایتو قیمتا ره بالا ببری. کس غم مردم غریب و بیچاره ره نمی‌خوره. وقتی کلانای مملکت دزدی کنه، خردهای خو بیازو دزدی می‌کنه.

مسافر اولی: بیادر همی تاجرها هم تا که حمایت دولته نداشته باشن، پدرش جرات نمی‌کنه که کار غیرقانونی کنه. یک نفر د قومای ما تجارت تیل می‌کنه، خودش به زبان خود می‌گه، د مرز که میایه پیسه یک موتر تیل ره رشوه میته، ده موتر دیگه ره همیتو مفت تیر می‌کنه. باز یگان وکیل ره مهمانی می‌کنه و کباب و شراب میته، خلاص دیگه کس گفته نمی‌تانه‌ش که د سر چشم‌ت ابروست.

مسافر دومی: حال سیل کو. سر چوکی پارلمان چرا جنگه، هر کس د پارلمان رفت، میلیونر شد. معاش همی چوکی زیاد که باشه دو لک، اما سیل کو که وکیلا به‌خاطر همی چوکی میلیون‌ها ره مصرف کردن، فکر می‌کنین ناق مصرف کردن؟ نه بابا اوجا خانه ملت نیست؛ خانه ذلت است.

راننده: هان! به ولا که راست می‌گی؛ همی حاجی اجمل است انی؟ میفامی موتر مردمه تیل پر می‌کرد که برش رأی بتن. یکی دیگش نام سبیل مانده‌ش یادم رفته، به مردم یک یک پیپ روغن توزیع کرد؛ آنه وکیل شد.

مسافر اولی: حال که وکیل شدن، اگه پیش‌شان بروی ولا که سلام‌ت ره والیک بگیرند. دنیا دنیای پیسه و قدرت است بیادرا. ما مردم غریب بدبخت پیدا شدیم. اگه بدبختی است اول ما می‌کشیم، اگه کشته شدن است، اول ما ره می‌کشن.

راننده آهی کشید و همه سکوت کردند؛ گویا همه تشنه و خسته بودند و دیگر توانی برای خالی کردن شکوه و گلایه‌های‌شان باقی نمانده‌بود.

از تکسی پایین شدم تا برای خانه مقداری میوۀ تازه بخرم؛ اما برعکس روزهای دیگر، دست‌فروشان نمی‌گفتند چقه مقبول هستی، چشمایت چقه خوبشه، ای جان و جگر… در عوض به قدرت صدای بلندگوهای‌شان افزوده بوند که صدا می‌داد: تربوز سیر دوصد، تربوز شیرین، دوای تشنه‌گی روزه‌داران…

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن