آل پاچینو: واژۀ بازنشسته‌گی نزد هنرمند بیگانه است

آل پاچینو: جلو کلفت شدن پوست خود را گرفته نمی‌توانیم

آقای پاچینو، با این همه دست آوردهایی که به‌دست آورده‌اید، چه کار می‌کنید؟

واقعن نمی‌دانم. نباید در مورد آن‌ها این‌چنین فکر کنیم. نباید در مورد آن چیزها به‌عنوان دست‌آورد فکر کرد؛ آن‌ها نقش‌هایی استند که بازی کرده‌ام؛ نقاشی‌هایی استند که کشیده‌ام. منظور من این است: تصور کنید که یک بازی‌گر می‌گوید: «نمی‌خواهم به پیش بروم چون نمی‌توانم از فیلم قبلی‌ام بهتر بازی کنم. زمان آن رسیده تا این همه را ترک کنم.» یک بازی‌گر نباید این‌چنین فکر کند. اگر یک بازی‌گر چنین فکر می‌کند، باید شغل دیگر انتخاب کند. من به دلایل مختلف می‌خواهم به کارهایم ادامه دهم.

آیا این را به‌خاطری می‌گویید که می‌خواهید کار تازه انجام دهید؟

بله. من به این درک رسیده‌ام که کارهای زیادی می‌توانم انجام دهم؛ حتا احساس می‌کنم از قبل برای این کار آماده‌ام. خب، من چیزهایی می‌گویم که شاید از پس فهمیدن آن بر نیایید. قسمی که شکسپیر می‌گوید: «این همه آیینه‌ای به‌سوی طبیعت است». من در نقش‌هایم به‌عنوان یک آدمی‌زاد قادر به گفتن حرف‌هایی می‌شوم که مرا وادار به نشان‌دادن استعدادم می‌کنند. من به این کار ادامه خواهم داد. من هیچ وقتی از واژۀ «بازنشسته‌گی» چیزی به میان نخواهم آورد؛ چون این واژه برای یک هنرمند و بازی‌گر، خیلی غریب و بیگانه است.

اما، یکی از هنرمندان به‌نام «کریستو» می‌گوید که هنرمندان «بازنشسته» نمی‌شوند، بل‌که می‌میرند.

اما، ما هنرمندانی داریم که بازنشسته شده‌اند. نمونۀ خوب از این دست آدم‌ها «فلیپ راس» است. من در یکی از فیلم‌ها که از رمان «تسلیم شدن» این نویسنده برگرفته شده بود، نقش بازی کرده‌ام. خود فلیپ راس می‌گوید که خیلی خوش‌حال زنده‌گی می‌کند؛ راس کاری که دوست دارد را انجام می‌دهد. زمانی که شما اسکرپت را به‌دست می‌آورید، باید آن را بخوانید و درست بدانید. یک بازی‌گر باید این همه پروسه را انجام دهد؛ چون مانند هر کارگردانی، یک بازی‌گر به دنبال چیزهایی می‌باشد.

اما تمام کارگردان‌ها به دنبال شما استند.

قبل از فیلم «پدرخوانده»، منظور «پدرخواندۀ اول» است؛ هیچ کسی دنبال مرا نمی‌گرفت. اما فرانسس مرا می‌خواست. او تنها مرا می‌خواست در فیلمش نقش بازی کنم. در آن زمان نمی‌دانستم چرا. هیچ استدیوی فیلم‌سازی مرا نمی‌خواست. هیچ کس مرا نمی‌خواست چون مرا نمی‌شناختند. من به این باور هستم، زمانی که یک کارگردان به دنبال من می‌باشد، من جرآت رفتن به پیش را دارم و پایم را پس نمی‌کشم. شما باید آمادۀ رو‌به‌رو شدن با چالش و ریسک‌های باشید تا شما را پایین بیندازد و شما جرئت ایستادن را پیدا کرده به پیش بروید.

چرا؟

زمانی که شما این کار را به اندازه کافی انجام دهید، در شما حس بیداری و آگاهی رخ می‌دهد. شما برای این که آسیب‌پذیر باشید، هیچ چیزی را نباید ترک کنید. هیچ بازی‌گری نمی‌خواهد پوستش زخیم شود. مثلن برتولت برشت بهترین‌هایش را در جوانی نوشته است. او در سن ۲۲ ساله‌گی «در جنگل شهر» را نوشت که در آن یکی از شخصیت‌ها می‌گوید: «پوست انسان برای بودن در این جهان خیلی نازک است.» بالآخره می‌بیند که پوست انسان زخیم‌تر و کلفت‌تر می‌شود و او به جایی می رسد که با هرچیزی که برخورد می‌کند، احساس‌اش را نسبت به آن‌ها از دست می‌‍‌‌دهد.

آیا تا هنوز از فیلمی که در آن بازی کرده‌اید، پشیمان استید؟

من از هیچ چیزی در زنده‌گی پشیمان نیستم. شاید مرتکب اشتباهات شده‌باشم؛ شاید در فیلمی درست بازی نکرده باشم یا شخصیتی که دوست نداشتم را در اثر انتخاب نادرست بازی کرده باشم. اما هر کاری که انجام می‌‎دهید، بخشی از شما و تصامیم شما است و شما چیزی از آن‎ها یاد می‎گیرید. منظورم این است که این وضعیت‎ها و فضاها هیجانات خودش را دارد؛ این وضعیت‌ها و فضاها بیش‌‎تر از خاطره‌هاتان ارزش دارند؛ آن‌ها شما را از زنده‌گی با خبر می‌سازند. از همین‌‌رو من از هیچ‌کاری در زنده‌گی‌ام پشیمان نیستم.

حتا از این‌که در فیلم «جنگ ستاره‌گان» بازی نکردید، پشیمان نیستید؟

بله، بازی نکردن در فیلم «جنگ ستاره‌گان» نخستین اشتباه بزرگ زنده‌گی‌ام بود.

در مورد خوانش اسکرپت فیلم «ترینس مالیک» چه‌طور؟

بله. سال‌ها پیش کارگردان این فیلم از من خواست که در این فیلم نقش ایفا کنم و من نیز همین چیز را می‌خواستم… این یکی دیگر از اشتباهات من است. تمام نقش‌هایی که رد کرده‌ام را در موزیم اشتباهاتم نگهداشته‌ام.

چه‌طور به این باور رسیدید که نظرتان در مورد بازی‌گری نسبت به سال‌های گذشته فرق کرده‌است؟

بله. فکر می‌کنم همین‌طور است. اگر این‌طور نمی‌شد، نمی‌توانستم به کارهایم ادامه دهم. ما در زنده‌گی دچار گرداب‌هایی می‌شویم و سن و سال نیز در این زمینه نقش به‌سزایی دارد. من حالا فکر می‌کنم که این‌جا هستم، اما دیروز به این نظر نبودم. هر زمانی که به پیش می‌رویم، می‌دانیم که پیش می‌رویم اما از زمان آن با خبریم.

پس شما از این مرحله زنده‌گی خود لذت می‌برید؟

می‌دانید چیست؟ فکر کردن در این مورد مرا وادار به این تصور می‌کند که آیا گیلاسی که در دست دارم، نیم‌پر است یا نیم‌خالی؟ من فکر می‌کنم این مسأله با همه ما انسان‌ها صدق می‌کند. روزهایی هستند که واقعن از آن‌ها لذت می‌برم؛ در حین حال روزهایی هستند که اصلن لذت بخش نیستند. اگر من یک نقاش می‌بودم هیچ کسی در مورد سن و سال من از من سوال نمی‌کرد. اگر از من می‌پرسیدند که کی هستی و چه کاری انجام می‌دهی و من در پاسخ به آن می‌گفتم: «من یک نقاش هستم؛ یک هنرمند هستم.» از گفتن آن متنفر هستم. یک چیز از یک انسان یاد گرفته‌ام: زنی که قبلن همرایش زنده‌گی می‌کردم می‌گفت: «هر کاری که انجام می‌دهی، بده، اما به کسی نگو که هنرمند هستی.» و من در پاسخ به آن با لبخند می‌گفتم:«می‌دانم. نه، هر گز نمی‌گویم.» حالا از آن زمان زیاد می‌گذرد و من از گفتن این کلمه خودداری می‌کنم. بیایید برای لحظه‌ای فکر کنیم که من یک هنرمند هستم؛ امید دارم که واقعن یک هنرمند باشم، خب چه؟. مسأله در این‌جاست که اگر من یک نقاش می‌بودم پرسش‌ها و برخورد‌ها مختلف می‌بودند. همین.

این مشکلی‌ست که تمام بازی‌گران با آن سردچار هستند؟

برای این‌که این یک مسأله دیداری‌ست. این مسأله ریشه در شخصیت آن‌ها دارد؛ مسأله این است که ما باید با تصویری که از خودمان داریم، همرای آن کنار بیاییم. اگرچه که ما نقش شخصیت‌های مختلف را بازی می‌کنیم، اما تصویر ما هنوز هم همان جا حضور دارد. من فکر می‌کنم در این که بگویی «من یک هنرمند هستم» یک ادعا و غرور وجود دارد و دلیل این چیز بازی‌گری در فیلم‌هاست. اما حقیقت این است که نباید این‌طور بگوییم، چون اشتباه است.  اگر یکی می‌گوید: «من یک ستاره سینما استم.» ، ما باید در پاسخ به آن بگوییم: «خب، هستی، چه چیزی برای گفتن داری؟»

منبع: وبسایت تاکس

 

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

بستن