از بلندگوی رینجر چه می‌شنوید؟

با قدم زدن در مکان‌های عمومی اذیت می‎‌شوم؛ ولی دوست دارم برای نزدیک شدن به مردم و اجتماع به مزدحم‌ترین نقاط شهر بروم. برای شناخت مردمانی که هر روز مورد بی‌احترامی و متلک  پولیس واقع می‌شوند. یکی از این مکان‌های شلوغ، پل باغ عمومی‌ست. جایی که همه چیز دارد و ولی هیچ چیز ندارد. از اخلاق گرفته تا ادب و احترام به دیگری.

پیش از آن‌که به کابل بیایم، از کابل فقط نام همین مکان و دریای خروشانی که از کنارش می‌گذرد را شنیده بودم. پل باغ عمومی محل جمع‌آمد تمام ره‌گذرانی است که می‌خواهند از این سوی کشور به آن سوی کشور بروند و یا شبی را در هتل‌های نامنظم آن به سر کنند. این مکان شلوغ که از آن به عنوان پای‌تخت کابل یاد می‌شود، مردمان زیادی را از گوشه و کنار افغانستان در خود جا داده است. اخلاق‌های متفاوت، رفتار متفاوت، گفتار متفاوت و همه آن‌چه که ربطی به اخلاق شهرنشینی نداشته باشد، در این مکان قابل رویت است و دیدنی.

بوق موترها و صدای اشپلاق ترافیک خوابیده بر موتر، بیش‌تر از هر چیز دیگر مسخره و اذیت کننده‌ست. این مکان اکثر اوقات میزبان پولیس‌های تنبل و بی‌خاصیت است. در این‌ مکان کوچک، ترافیک و پولیس شهری به خود زحمت این را نمی‌دهند تا از موتر پایین شوند و نظم شهر را کنترول کنند. فکر می‌کنند تمام امور مملکت از همین پل باغ عمومی مدیریت می‌شود و حکم‌ران خودشان تشریف دارند.

با طلوع خورشید، بلندگوی رینجرهای پولیس روشن می‌شود. اکثر مواقع دشنام‌های تند و رکیک از همین نشانی با دلیل و بی‌دلیل برای مردمان خستۀ این شهر حواله می‌گردد. در یکی از همین روزهای گرم و رمضانی، پولیس، پیره‌مردی را که قصد داشت آشغالی برجا مانده از افطاری شام عابران را بردارد، گفت: او لودۀ پیره‌کی، سرکه بند کدی. برخورد ناشایست پولیس با مردمان این شهر جنگ‌زده سبب گشته است تا شهروندان در مقابل مجریان قانون عمل به مثل انجام دهند و دشنام‌های گونه‌گونی به هم‌دیگر حواله کنند.

در شهر شش میلیونی کابل هیچ نشانه‌ا‌ی از اخلاق و درست‌کاری به چشم نمی‌خورد. از دکاندار گرفته تا پولیس و ره‌گذران همه و همه دچار یک نوع بیماری لاعلاج و ناپسندی به‌نام بی‌تفاوتی شده‌اند. وقتی پولیس این شهر جنایتی را می‌بیند، بی تفاوتی‌اش گل می‌کند. دست روی دست می‌گذارد تا جنایت‌کاران و دزدان کارشان را به درستی و راستی که خودشان باور دارند، انجام دهند. همین چند روز پیش در چند قدمی پولیس و ما-دکانداران، ره‌گذران- دزدان مسلح پسر-بچۀ پانزده ساله را با کارد زخمی کردند و تلفنش را با مقدار پولی که با خود داشت، بردند. بی‌تفاوتی مردم و پولیس سبب گشت که زخمی خون زیادی ضایع کند. این بی‌تفاوتی در مقابل دیگری و هم‌شهری خودمان چه‌گونه در ما گل می‌کند که نمی‌توانیم دستی بلند کنیم و مانع جنایت شویم.

وزارت داخلۀ کشور اعلام کرده بود که پولیس حق فیر را دارد. باید از وزارت داخله پرسید که سربازان‌تان چه‌گونه فیر می‌کنند؟ آیا فیر کردن همان دشنام‌های رکیک و خانواده‌گی‌ست که از نشانی سربازان وزارت داخله به مردم حواله می‌شود؟ آیا گاهی اتفاق افتاده که شخص وزیر داخله یا مسوولان مربوط، سربازی را برای حتک حرمت شهروندان مجازات کند؟ اگر دربارۀ اخلاق و چه‌گونه‌گی برخورد پولیس با مردم یک نظرسنجی راه بی‌اندازیم، به حتم که جواب منفی دریافت می‌کنیم.

صدا کردن پیره‌مرد شصت ساله با پسوند «لوده» اخلاق جمعی پولیس و مردمان این شهر را نشان می‌دهد. ما باید از خود بپرسیم که بر ما چه رفته است که این همه بداخلاق و زشت شده‌ایم. آیا جنگ و تفنگ دلیل شده است که مردمان زشت و بدگفتار تحویل جامعه می‌دهیم؟ یا این‌که برای همین بداخلاقی زاده شده‌ایم که بمیریم.

 

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن