سیاست در تکسی| از ستون پنجم چه خبر؟

امین کاوه

با کسی قرار گذاشته‌ام که در مورد کمپاین جمع‌آوری کتاب به دانشگاه غور صحبت کنم.

کنار خیابان به موتر دست می‌دهم، می‌ایستد. سوار می‌شوم. صد متر نمی‌گذرد که‌ راه بندان از راه می‌رسد.

راننده با دو سواری دیگر که از قبل آشنا شده بودند، قصه‌های‌شان گرم‌تر از گرمای رمضان، ماشین را گرم کرده‌ بود. از توقف زیاد خسته شده بودند و از هر در سخن می‌گفتند. از حکومت شکایت داشتند و می‌گفتند که کسی به فکر مردم نیست.

راننده‌: بیدرا! سال‌های گذشته، هر حمله که صورت می‌گرفت پیش از این‌که کسی طالب را متهم می‌کرد، می‌گفتند کار ستون پنجم اس، امسال که هرچه انتحاری می‌شه، خون ریختانده می‌شه، هیچ‌کسی از ستون پنجم یاد نمی‌کنه! د خیالم که همی ستون پنجم جن بوده، یک دفعه‌یی گم شد. همو غایتا استاد سیاف خدا خیرش بته همی گپه برملا ساخته بود. هشت ثور ام‌سال فکر می‌کردم شاید استاذ یگان گپ‌های محکمه‌تر از گذشته بزند، ولی نزد.

بیدر: ای حکومت ضد مجاهدین اس، هر چه نباشه استاذ آبروی مجاهدین و مقاومت‌گرا بود. ام‌سال که می‌بینم یک رقمک خاموشی اختیار کده‌گیس، ای کلش از دست یهود اس، بیادر کسی‌ که گپ بزنه نمی‌ماننش، فامیدی!

سیاست در تکسی/ جرگۀ مسخره‌گی

سواری ۱: او بیادر! امیالی هم همی‌کارها ره ستون پنجم می‌کنه. توره ولا، کسی موتر زره نداشته باشه، محافظ نداشته باشه، بی‌تلاشی از زنجیر تیر شده می‌تانه؟ کسی د غم ملت نیس، هرکس د فکر جیب خود اس. انتحاری ره کی جای میته؟ کی رهنمایی می‌کنه، ایقه سلاح ره چه رقمی داخل شهر می‌کنه، تو برو دروازه‌های شهر موی‌توره از بوشکه روغن می‌کشه، انتحاری با موتر بمبش میایه، خدا خودش بالای ای ملت رحم کنه.

سواری ۲: او بیادر! همه‌گی روز تیر می‌کنه، قوماندان تعیین میشه، حق میته، حق می‌گیره، گپای زیاف به درد نمی‌خوره. بچای مردم از گشنه‌گی کشته میشه، یک بچه‌گگ همسایۀ ما نو پشت لب سیاه کده بود، او روزکا د اردو رفته بود، یک هفته بعد شهید شد.

راننده: ای ملت د قار خدا مانده بیدرا. اگه انتحاری نشه، آتش‌سوزی میشه، اونه د کوتۀسنگی دی‌روز هم مارکیت لیلامی در گرفت، اینه امروز هم د فیسبوکا برآمده که د کوتۀ‌سنگی آتش‌سوزی اس، کلش از دست فحشا و بی‌نمازی اس بیدر.

مجاهدین ره بد نام کده می‌رن، یکی را جنگ‌سالار گفته، یکی ره یک چیز دیگه.

موتر پهلوی ما که می‌خواست سبقت بگیرد، بوق بوق بوق می‌زند.

راننده سرش را از موتر بیرون می‌کند: مرگ! مرده‌گاو بی‌ناموس، نمی‌بینی که راه بند اس! سر زن‌ات خو کسی نرفته ایقه عجله داری. مام این‌جه به خاو نامدیم، کله‌گی از خود کار و بار داره! بر پدر ای مملکت لعنت.

رانندۀ موتر پهلو سرش را از موتر می‌کشد، یک دشنام رکیک‌تر از رانندۀ ما می‌گوید. هردو دشنام داده می‌روند، موتر پهلو نزدیک‌تر می‌شود تا جای‌که دستش را با روی راننده ما می‌کوبد. هردو پایین می‌شوند، دشنامی در گیتی نمی‌ماند، به هم می‌گویند. مشت و لگد شروع می‌شود. دهن هردو پر خون می‌گردد که در همین وقت مامور ترافیک می‌رسد. هردو را گوشه می‌کند. راننده موتر ما که تا پیش‌تر از بی‌نمازی و فحشا سخن می‌گفت، پانش(نصوار پوش کدگی) در اثر سیلی راننده دومی از زیر لبش می‌پرد. جنگ داغ‌تر می‌شود. دعوای اصلی‌شان به حاشیه می‌رود، دعوا بر روزه‌خوری شدت می‌گیرد. هر دو در پهلوی مامور ترافیک به درگیری لفظی ادامه می‌دهند و پولیس می‌گوید: موترهای‌تانه گوشه کنید.

از موتر پیاده و به موتر دیگر سوار می‌شوم. می‌بنیم که این‌جا دشنام‌های فراوان‌تر از موتر قبلی بر حکومت جریان دارد. کسی رییس‌جمهور غنی را نفرین می‌فرستد، کسی بر دریشی‌ها و آرایش‌های رییس اجراییه می‌تازد. کسی هم تمام رهبرهای مملکت را لعنت می‌فرستد که سر گرده‌های مردم سوار اند.

در اوج دشنام‌های سواری‌ها، با خودم کلنجار می‌روم که بر من چه رفته است که از زیر باران بلند می‌شوم و زیر ناوه قرار می‌گیرم؟

بدبختی و بی‌طالعی بیش‌تر از این نمی‌شود.

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن