سیاست در تکسی/ نوروزی

پس از دو روز جشن و مهمان‌نوازی باید دفتر می‌رفتم؛ هوا آهسته آهسته دست گرمی را می‌فشرد و شگوفه‌های درختان و گیاهان بهاری دهن باز می‌کردند و از بو و مزۀ شیرین سیب و زردآلو خبر می‌آوردند. شیشۀ ماشین را پایین کشیدم تا صدای پرنده‌گان کنار جوی و درختان در داخل ماشین بپیچد و با شعری که مجری برنامه رادیویی از آمد آمد بهار دکلمه می‌کرد، آمیخته شود.

به شهر که رسیدم شلوغی و بی‌نظمی بیش‌تر از روزهای دیگر سایه افگنده بود، گویا همه می‌خندیدند و سلام بهار را به پاکی و درستی علیک می‌گفتند. دست‌فروشی که روی میز فروشنده‌گی‌اش شیشه‌های بزرگی از ماهی‌های سرخ، طلایی و سیاه چیده شده‌بود ، به زنی که خریدار بود و به ماهی‌ها نگاه می‌کرد، ماهی سفید و سرخ رنگی را در خریطه پلاستیکی انداخت  و برای این که مشتری‌های دیگر نیز تشویق به خریدن ماهی شوند، سبد‌ی از سبزه را نیز همراه با ماهی به زن داد.

کمی جلوتر وقتی از زیر پل کوته‌سنگی عبور کردیم، دست‌فروش دیگری مشغول فروش سمنک بود، جلوی آب دهنم را گرفته نتوانستم و از شلوغی خیابان استفاده کرده، از ماشین پیاده شدم تا مقداری از آن بخرم.

نزدیک دست فروش شدم و از او خواستم تا کمی از سمنک برایم بریزد؛ پولش را پرداختم و دوباره داخل ماشین شدم.

وقتی داخل ماشین شدم صدایی از پشت چوکی‌ام من را مخاطب قرار داده، ‌گفت:

مسافر اولی: همشیره چرا پولت را حیف کدی، سر چیزای حرام پول میتی؟ نوروز حرامه و حرام کار کردن، آدمه ناکام هر دو دنیا می‌سازه.

کمی لبخند زدم و از او پرسیدم که کی گفته جشن نوروز، جشن برابری روز و شب، جشن هم‌دلی و به‌زیستی در طبیعت حرام است؟ در ادامۀ سخنان مسافر اولی، راننده نیز شروع به صحبت کرد.

راننده: بیادر حرام این است که از مردم دزدی کنی، حق مردمه ناحق بخوری و خون کسی ره ناحق بریزانی، نوروز خو یک دل‌خوشی و یک فرهنگ است که مردم را به هم نزدیک می‌سازه.

مسافر اولی: خودت مطالعات دینی نداری وگرنه می‌فامیدی که نوروز حرامه و کسی که از نوروز تجلیل می‌کنه کافره، ملای منطقه ما میگه کسی که د نوروز کالای نو پوشید یا که جشن گرفت، در راه شیطان میره.

مسافر دومی: همیتو است که کشور آباد نمیشه، به لحاظ خدا ببین چی گپای بشنوی، حدیث شریف داریم که همیشه لباس پاک بپوشین و پاک و تمیز باشین، چرا د گپ هر کس میروی برادر، ای کار خوب نیست.

مسافر اولی: مه کجا گفتم که لباس پاک نپوشین بیادر، گفتم از نوروز یهودی‌ها تجلیل می‌کدن ما نباید بکنیم، شکر الحمداالله مسلمان هستیم و ملای منطقه ما همیشه میگه د روز نوروز هر چقه گریه بکنین و غم‌گین باشین ثواب داره و شیطان ازتان دور میشه.

راننده: ملای شما چیزه نمیفامه، نوروز فرهنگ ماست، د سمت ما که بروی، ببینی نوروز خوشت میایه، هنوز این‌جا خو صحیح تجلیل نمی‌کنن، برو د شمال ببین که چقه مردم خواهر و بیادر واره جمع میشن، میخانن و خوشی می‌کنن.

مسافر دومی: در طول سال از دست دشمنای وطن و همی رقم افکار افراطی روز نداریم و همه روزه قربانی میتیم، طالبا هم افکار ملای منطقه شما ره داره، نه نوروز میشناسن، نه عید نه برات، مردمه هر روز میکشن و قتل عام میکنن.

مسافر سومی: طالبا گفتی بیادر، حال سیل کو د روز اول سال نو د سخی راکت زدن چقه مردم کشته شد. خی طالبا آدمه؟ دیروز خبر آوردن که بچه مامای پدرم ره طالبان گرفتند اول سرش ره بریدن باز د بین چقوری انداخته، مادر بچه که دیده سکته کرده، د یک روز دو نفر از یک خانه موردن.

راننده: از دست شان به کابل فرار کردیم، زمین و سرمایه خوده ایلا کدیم و این‌جا تکسی‌وانی می‌کنیم که اندکی آرام باشیم، اولادم مکتب بره که رقم مه بدبخت و بی‌سرنوشت نمانه، اما کجا میمانن، همی جا هم ایلای ما نمی‌کنن، حال خو میگن طالبا پس میایه و امریکا می‌برایه و صلح میشه، نمیفامم که طالبا باز مثل سابق قانون جنگل ره پیاده می‌کنن یا واقعن صلح می‌کنن.

مسافر دومی: نه کاکا تشویش نکو، امریکا ایجا ایقه سال‌ها سرمایه‌گذاری کده، ایقه آسان نمی‌برایه، باز ای گپای صلح هر زمستان می‌برایه، بهار که شوه درختا که کمی برگ و شاخه کنه همو گاو است و همو خرمن.

مسافر اولی: پیاده میشه کاکا، مقصد بیادرا نوروز حرام است و از مره امر به معروف و نهی از منکر بود، بازم دلتان.

راننده: هههههه ای بیادر ما تا شیر ره سر ما سیاه قبول نکنه ایلا دادنی نیست.

مسافر دومی: گناهش نیست کاکا، ذهن اینا ره شست‌وشو می‌کنن، حال ببین یک آدم که سالم باشه و عقل داشته باشه میره خودشه انتحاری می‌کنه که با خودش ده تای دیگه هم تکه تکه شوه؟ اینا ره ذهنشان ره خراب می‌کنن و تغییر دادن ازی قسم آدما زیاف سخته.

هله نوروز آمد، هله نوروز آمد/ جشن جمشیدی ما شاد و گل‌افروز آمد… راننده صدای رادیو را بلندتر کرد، هنگامه می‌خواند و همه‌گی سکوت کردند، گویا هیچ اتفاقی را شاهد نبوده‌ایم، همه سرنشینان موتر خوش بودند و زنده‎‌شدن طبیعت و شروع فصل نو و سال نو را به فال نیک می‎‌‌گرفتند.  به سمنک نگاه می‌کردم و دهنم هم‌چنان آب می‌زد؛ لحظه شماری می‌کردم تا زودتر دفتر رسیده و از آن بچشم.

آرزو آسنات

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن